X
تبلیغات
شیکسون

جست‌و‌جوی تاریکی

دوشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1393

در سبد داروها

دنبال دارویی می‌گردم

پیدا نمی‌کنم

 

می خواهم شعری بنویسم

شاید آرام شوم

نمی‌توانم

 

دفتر تلفنم را مرور می‌کنم

شماره‌ی دوستی را می‌گیرم

می‌پرسد چیزی می‌خواهی بگویی؟

می‌گویم نه نه، همین فقط احوال‌پرسی

 

دلم  بلیط شهر دوری را می‌خواهد

جایی که نشانه‌ای از تو نیست

جایی که مردم به زبان دیگری حرف می‌زنند

و توهم حضور تو

در هیچ خیابانی رخ نمی‌دهد




کاش

شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1393

کاش در یک تصادف راننده‌گی می‌مردی

در پایان روزی که عصرش بوسه‌ای شیرین

 خداحافظی ما بوده

در خاک‌سپاریت اشک می‌ریختم

و تا پایان عمر تو یگانه عشق من باقی می‌ماندی

 

کاش فردای روزی که بهترین عشق‌بازی زنده‌گی‌مان را داشتیم

 سارقی برای دزدیدن کیف تو

دست به چاقو می‌برد

صد ضربه به تو می‌زد

بدن زخمی‌ت را به بیمارستان می‌بردند

خودم را سراسیمه به تو می‌رساندم

و در حالی که پهنای صورتم را اشک گرفته بود

آخرین بوسه را بر لبان خون‌آلودت می‌زدم

 

کاشکی یک‌دفعه بیماری لاعلاجی می‌گرفتی

بدن‌ت از زخم‌های عجیبی پر می‌شد

و پیش از این‌که پزشکی تو را درمان کند

می‌مردی

تن پیچیده در کفن سفیدت را در چاله‌ی گور می‌گذاشتم

و رویت خاک می‌ریختم

و در حسرتی غرق می‌شدم

که زنده‌گی‌م را به تباهی می‌کشاند

 

کاش همه‌ی این اتفاقات می‌افتاد

قبل از این‌که گوشی تلفن‌ت را پیش من جا بگذاری



ابر اردیبهشت

شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1393

تلفن را برمی‌دارم و شماره‌ت را می‌گیرم

صدای تو از پشت گوشی؛

ابر اردیبهشت ماه است

صدای تو

 بالشی مخملی‌ست،

                    باید بغل کرد و خوابید

و در این خواب

باید از اعترافی گفت

که پیش از این بارها انکار شده

در نبرد دنیا با دل ما

ما برای دشمن جنگیده‌ایم

اما شاید حالا وقت اعتراف است

 

تلفن را برمی‌دارم و شماره‌ت را می‌گیرم

خط تو جواب نمی‌دهد

شاید خیال کرده‌ام که صدایت را شنیده‌ام

شاید معمول است که دل‌ها

در این‌جور داستان‌ها بشکنند

و حالا ما می‌شکنیم

و ابر اردیبهشت ماه

می‌شویم




یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392

هروفت کمبرند نمی‌بندم و به باقی راننده‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم همشون کمبرندشاون رو بسته‌ن.

هروفت کمبربند می‌بندم و باقی‌ راننده‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم حتا یکی‌شون هم کمربندشو نبسته.

چرا اونا هیچ‌وقت واسه بستن کمبرند با من هماهنگ نمی‌کنند ؟



باغ آلبالو

جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392

هزار درخت‌ زمستانی

با صدای خنده‌ی تو

میوه خواهند داد

 

مثل دعوتی به یک عیش ناب

از صدای خنده‌ی تو،

آوای کوبه‌ی هزار طبال‌زن مست

به گوش می‌رسد




خیلی ممنون از راه‌نمایی

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392

کنار خیابون نگه داشتم تا از چند مرد چهل و چند ساله که کت و شلوار پوشیده بودند و باهم حرف می‌زدند آدرسی را بپرسم.

من: ببخشید از این‌جا چه‌جوری برم اتوبان آزادگان جنوب؟
یکی از اون‌ها: کجا می‌خای بری؟
من: آزدگان جنوب.
اون: آخرش کجا می‌خای بری؟
من: سه راه افسریه.

طرف تسبیح توی دست‌ش رو چرخوند به ماشین‌هایی که از پشت سرم می‌اومدند خیره شد. کلاهش رو درست کرد و گفت:
-باید از اتوبان آزادگان جنوب بری!

F2

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392

توی اتاق استراحت خابیده بودم که صندوق‌دار اومد و با لهجه‌ی تاتی خودش گفت:
-بولند شو! بولند شو F2 اومده. بولند شو ماشینتو بردار.
گفتم یا ابالفضل F2 چیه اومده الان از رو ماشین رد می‌شه ورق ش می‌کنه. باز خوبه F4 یا F5 شون رو نفرستادن.
رفتم تو حیاط بیمارستان نگاه کردم دیدم خبری از هیچ ماشین یا هواپیمای عظیم‌الجثه‌ای نیست. برگشتم به صندوق‌داره می‌گم کو پس این F2؟ هیچی نیست که.
می‌گه: F2 اومده ماشینتو بذار تو سایه. اف دو اف دو.
.
.
.
.
منظورش آفتاب بود.

چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392


اگر تابستانی بی بوسه‌های تو سر شود

حتمن زمستان بوده

تقویم اشتباه کرده

ویترین

یکشنبه 23 تیر‌ماه سال 1392

هیچ‌وقت با دختری مثل تو نبوده‌‌م

ولی دلم خواسته که باشم

بدون مغز

کوچولو

شیطون

با چشم‌های هیز

که انگار پسرها رو برهنه می‌بینه

 

لاک ناخون‌ها، کفش‌های پاشنه‌بلند، برندهای لباس، خریدهای آخر هفته

مهم‌ترین‌های زنده‌گی‌ش باشن

ولی از رویای پرواز حرف بزنه

از هر دیوونه‌ بازی ممکن

از دزدیدن ماشین پلیس

تا کشف یه قاره‌ی جدید

از راهب کلیسا شدن

تا ستاره‌ی موسیقی راک

ولی کاری خطرناک‌تر از

مسابقه ماشین با پسرا انجام نده

 

یکی از باغبونی می‌گه

و تو می‌خوای بهترین گل‌خونه‌ی دنیا رو داشته باشی

فیلم یه رقاص هندی پخش می‌شه

تو باید بهترین رقاص دنیا بشی

رهیاب تازه‌ای روی کره‌ی مریخ نشسته

چه‌قدر فضانورد شدن به تو می‌آد!

وقتی همه روی سندلی نشسته‌ن

تو روش وای‌می‌ایستی

وقتی همه مودبن، تو فحش می‌دی

جایی که همه گریه می‌کنن، تو غش‌غش می‌خندی

وقتی همه می‌خندن، تو داره اشک‌هات می‌ریزه

 

از یه بوتیک به بوتیک دیگه می‌ری

مثل گم‌کرده‌ها

بین رگال لباس‌ها می‌چرخی

غر می‌زنی و فروشنده رو سرزنش می‌کنی

نمی‌دونی که چی می‌خوای

ولی می‌دونی که صورتیه

 

هیج‌وقت با دختری مثل تو نبوده‌م

ولی دلم خواسته که باشم

بدون مغز

کوچولو

شیطون

با چشم‌های هیز

که همه‌ش می‌خنده و

ما رو عاشق دندوناش می‌کنه




تابستان آغاز است

جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392

تابستان به هم می‌رسیم

پاییز جدا می‌شیم

زمستان عکس‌های هم رو پاک می‌کنیم

و بهـار از بدی‌های هم برای دوستامون می‌گیم

تا تابستان که دوباره هم‌دیگر رو اتفاقی تو خیابون می‌بینیم

آویزون هم می‌شیم و می‌ریم یه جا می‌شینیم و خبرهای لوس تازه رو رد و بدل می‌کنیم. تندتند حرف می‌زنیم و چیزهای الکی و مسخره می‌گیم. هر دو می‌دونیم که وجود داره و هرلحظه ممکنه که حباب ضعیف ظاهر رو پاره کنه و بیرون بیاد واسه همین از یه شاخه به یه شاخه دیگه می‌پریم و نمی‌گذاریم سکوت به وجود بیاد و توی شلوغی پوچی که ساختیم از هم خداحافظی می‌کنیم.

پاییز دنبال لباس‌های باقی‌مانده‌ی هم توی کمد می‌گردیم.

زمستان روان‌پزشک بهتری برای شنیدن حرف‌هامون پیدا می‌کنیم.

بهـار به دوستامون می‌گیم که اصلن خودمون مقصر بودیم.

تابستان به هم می‌رسیم...



پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1391


موهایم از کمبود ویتامین ب5 رنج می‌برند. لب‌هایم از کمبود بوسه‌های تو.

امروز داروخانه بودم؛ گفتند نایاب است، مشابه را پیشنهاد کردند.

خودشان هم می‌دانند مشابه‌ها مثل اصلی نخواهند شد.



   1       2       3       4       5       ...       48    >>