داستان‌گوو دو
  
 
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
موقعیت جالب
زن و مردی که در گذشته عاشق هم‌دیگر بودند و حالا به هم عادت کرده‌اند، در کوچه‌ی نسبتن تاریکی به دنبال خانه‌ی دوستی تازه قدم می‌زدند که بحث آرام اما عمیقی بین‌شان به‌وجود می‌آید. برای خواندن شماره‌ی خانه می‌ایستند، از ته کوچه پیرمردی عصا به دست و هم‌عرض او، دختری که قلاده‌ی سگی را به دست داشت می‌آمدند. پیرمرد به مرد جوان که رسید ایستاد و نشانی رستورانی را پرسید که آن‌ها چند دقیقه‌ی پیش از جلوی‌ش رد شده بودند. به پیرمرد نزدیک شد که نشانی رستوران را بدهد، که صدای پارس بلند سگ را شنید. برگشت و دید که سگ دارد به زن‌ش پارس می‌کند. دختر قلاده‌ی سگ را می‌کشید تا آرام‌ش کند ولی سگ که بزرگ بود و سیاه خیال آرام شدن نداشت. مرد نمی‌دانست به پیرمرد که بی‌اعتنا به پارس سگ و با توجه زیادی به او گوش می‌داد، جواب دهد یا او را رها کند تا برای نجات تشریفاتی زن‌ش سراغ سگ و صاحب‌ش برود. نشانی رستوران را تند تند به پیرمرد داد. پیرمرد فهمیده و نفهمیده راه افتاد و وقتی که مرد سمت زن‌ش رفت، سگ آرام شده بود. تا آخر مهمانی زن کلمه‌ای با مرد صحبت نکرد.

 
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

-وقتی خیلی کوچیک بودم، تو یه خونه‌ی ویلایی بزرگ زنده‌گی می‌کردیم. من و مادرم تا شب که پدرم بیاد تنها بودیم. بازی‌ای بود که مادرم با من می‌کرد و نزدیک غروب که می‌شد شروع می‌شد. صداهای عجیب در می‌آورد و با دست‌ها و انگشت‌های باز به طرفم می‌اومد. گاهی یه ملافه‌ی سفید روی سرش می‌نداخت. اما درست وقتی که من از ترس می‌خواستم زیر گریه بزنم، می‌اومد بغلم می‌کرد و می‌گفت که چیزی نیست عزیزم، مامان این‌جاست. من اونو بغل می‌کردم و آروم می‌شدم، و وقتی چند لحظه می‌گذشت، اون دوباره منو از خودش جدا می‌کرد و صداهای عجیب در می‌آورد. نمی‌دونم چرا با من هم‌چین بازی‌ای می‌کرد. حالا می‌گن که اون ناراحتی روحی داشته و منو جای پدرم می‌گرفته ... معلوم نیست.


 
جمعه 17 خرداد ماه سال 1387
کهنه

بس کن

من تو را نمی‌خواهم

چرا هر روز می‌آیی و می‌گویی که نمی‌توانم تو را به‌دست بیاورم؟

 

آن چرخش پاشنه‌ی بلند کفش قرمز

برای تخریب بیش‌تر کف پارکت چوبی

نمایشی بی تماشاچی

جلوی در اتاق من، هرروز

و حالا که اس.ال.کا دویست خریده‌ام

راه افتاده‌ای و همه‌جا گفته‌ای که به‌خاطرت دوبار خودکشی کرده‌ام

این درست است

ولی (آه... الهه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) این داستان‌ها برای پانزده سال پیش است

وقتی که تو نوزده ساله بودی

و شباهتی به امروزت نداشتی:

با بیست‌کیلو اضافه‌وزن و سه ازدواج ناموفق

و البته بینی جراحی شده.

دست از سرم بردار

بس کن

چرا هر روز می‌آیی و می‌گویی که نمی‌توانم تو را به‌دست بیاورم؟


 
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
مانتوی بنفش

حتا یه عمل زیبایی واسه بینی عقابی یه دختر بی‌اعتماد به نفسِ مغرور هم نمی‌تونه این‌قدر تغییر ایجاد کنه که این مانتوی بنفش شل تونسته تو یه هفته واسه تو بسازه.

صبح‌های زود از خونه می‌ری بیرون و جیب‌های پشتت رو به ما نشون می‌دی

و شب‌ها با جی‌ال‌ایکس برمی‌گردی

صدای خنده‌ت از خواب بیدارمون می‌کنه

و ما از چشمی در می‌بینیم

که داره مانتوی بنفش از پله‌ها بالا می‌آد


 
چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387
نزدیکی

از من بیش‌تر دورشو تا ناله کنم تو رو بیش‌تر می‌خوام. خودت رو در مه، در پشت یک نام قلابی یا صورتک بچه‌ها، در نشانه‌های گم‌راهی پنهان کن، تا به دنبال‌ت بگردم. با ساق‌های عریان پشت ساقه‌های خیس راه برو. این بازی را با من بکن. باش و نباش و بگذار این تردید من را ذوب کند.

راه دره‌ی مه‌آلودی را بگو تا از آن به رودخانه سقوط کنم. صدفی زیر آب را نشان بده تا برای آوردن‌ش غرق شوم. گل تازه روییده در پرت‌گاه را بخواه تا برای چیدن‌ش از صخره‌ها پرت شوم.

نشان بده تا بروم.

بگو تا خطر کنم.

بخواه تا از بین بروم.

 
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
گاهی

حرف‌هایی که همیشه ترسیده‌ام بزنی،

حالا دیگر زده‌‌ای.

کارهایی که همیشه ترسیده‌ام با من بکنی،

حالا دیگر کرده‌ای.

و آن‌چه فکر می‌کردم بیفتد از چشم‌م می‌افتی،

حالا دیگر افتاده.

پلی نمانده که خراب نکرده باشیم،

و حرفی نمانده که نگفته باشیم.

ما برای همیشه برای هم بازنده‌ایم.

و با فکری عذاب‌آور درکنار هم خود را شکنجه می‌کنیم.

معلوم نیست با چه دل‌گرمی به چشم‌های هم نگاه می‌کنیم،

و گاهی دست هم را می‌گیریم،

در حالی که نفرت هنوز باقی‌ست؟

 


 
یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386
اون‌قدر لاغر شده‌م که شلوار مخمل کبریتی‌م پام می‌ره.

 
یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
عشق بچه‌گی

شنیدیم آرزوهای بچه‌گی ما

حالا پیش تو نشسته

حالا دیگه کف دست‌هاش سرخ نیست

حالا دیگه از درختا بالا نمی‌ره

توی خیابون دنبال بادکنک نمی‌دوه

و پفک نمکی هم دیگه دوست نداره

حالا دیگه تو رو دوست داره

با این‌که اون قدیما ما رو دوست داشت

با یه دامن قرمز و جورابای سبزآبی خاکی

یه پتو می‌نداخت زمین و می‌شست تو کوچه زیر آفتاب

و ما رو با اخمش نگا می‌کرد

(بگو تو رو هیچ‌وقت این طوری نگا کرده؟ آخه نگاه کرده؟)

شیش سال ما هفت‌سنگ بازی کردیم و اون مارو نگاه کرد

شیش سال ما عاشق اون بودیم و اون عاشق ما

و اگه اسباب کشی نمی‌کردن، اوضاع دووم می‌آورد

ولی حالا

(حالا)

یه ساله پیش تو نشسته،

حالا دیگه تو رو دوست داره.

ای بابا...

آدم نباید به عشق بچه‌گی وابسته بشه، (هیچ اطمینانی به‌ش نیست).

و اگه می‌خواد واقعن از دستش نده،

باید دنبال‌ش کشیده شه و بره.

کشیده شه و بره.

بره.

بره.

بره.

بیا بریم. بریم. بریم.

 
سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386
عشق از دست رفته

آن نگاه تحقیرآمیز،

در دست‌شویی،

که تو را عاشق‌ش کرد،

حالا جای‌ش را به نگاه‌های ملایم و گرم داده،

آن حرف‌های رکیک لذت‌بخش،

هنگامی که تو را از یک کرم خاکی پست‌تر می‌کرد،

و تا هم‌ذات‌پنداری با عنتر‌ها می‌برد،

دیگر ازشان خبری نیست.

نه،

دیگر از آن محبت‌های بی‌دریغ،

که مثل باران،

سخاوت‌مندانه نثارت می‌گشت، هیچ خبری نیست.

 

نمی‌خورد به این راحتی وا بدهد..

از آن‌هایی بود که کوتاه نمی‌آیند.

و مثل ارابه‌رانِ خشمگین، زیر باران،

اسب‌هایش را سخت‌تر و سخت‌تر شلاق می‌زند.

ولی این‌طور نبود، او مثل دیگران نبود،

و با اولین تماس عاشقانه

وقتی که با لباس‌های خیس،

از لب‌خند دخترانه،

صورت بی‌مو و پاهای کشیده‌ش تعریف کردی،

توی بغل‌ت افتاد.

وا داد و ناامیدت کرد.

داستانی بود که می‌بایست سال‌ها ادامه پیدا می‌کرد.

با ماجراهای گوناگون، دیدارهای کوتاه ناموفق، کادوهای بسیار و رسوایی‌های دل‌پذیر،

وقتی دوستان دوران کودکی‌ت به خاطر این عشق، ترک‌ت می‌کرد‌ند.

و تو کوتاه نمی‌آمدی، کنار نمی‌کشیدی،

پشت سرت حرف می‌زدند؛ حیوونِ عوضی، رذل حشـ.. ری

چه لذتی می‌توانست داشته باشد.

آه،

وقتی اولین‌بار دیدیش که چه‌طور به دیگران دستور می‌داد،

با آن لحن ارباب مآبانه و آن انگشت اشاره‌ی خطاب کننده

به من بگو چه‌طور گذاشتی از دست‌ت برود؟

بگو چه‌طور اجازه دادی سینه‌ت را چنگ بزند،

و بگوید هستم،

و عشق را

نابود کند؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 230489



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها