X
تبلیغات
صدر

تکثیر

دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394

مجری همه‌ی شبکه‌های تلویزیونی تویی

فروشنده‌ی همه‌ی مغازه‌های شهر تویی

هر ماشینی که از کنارم رد می‌شود

تو راننده‌ش هستی

هر دری که باز می‌شود

تو از آن بیرون می‌آیی

در هر پیاده‌رویی که راه می‌روم

هزاران هزار تو وجود داری

تنه می‌زنی و رد می‌شوی

 

می‌خواهم دنبالت کنم

به تو برسم

دستت را بگیرم

ولی نمی‌دانم کدام یک از تو

دستان گرم‌ش، من را به خاطر خواهد آورد؟

 

باید دیوانه شده باشم

از تو باید فقط یکی وجود داشته باشد

تو از آن روز که تصمیم گرفتی گم شوی

تکثیر شدی

از آن روز که هوا رفتی

بر همه جا باریدی

تکثیر

دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394



مجری همه‌ی شبکه‌های تلویزیونی تویی

فروشنده‌ی همه‌ی مغازه‌های شهر تویی

هر ماشینی که از کنارم رد می‌شود

تو راننده‌ش هستی

هر دری که باز می‌شود

تو از آن بیرون می‌آیی

در هر پیاده‌رویی که راه می‌روم

هزاران هزار تو وجود داری

تنه می‌زنی و رد می‌شوی

 

می‌خواهم دنبالت کنم

به تو برسم

دستت را بگیرم

ولی نمی‌دانم کدام یک از تو

دستان گرم‌ش، من را به خاطر خواهد آورد؟

 

باید دیوانه شده باشم

از تو باید فقط یکی وجود داشته باشد

تو از آن روز که تصمیم گرفتی گم شوی

تکثیر شدی

از آن روز که هوا رفتی

بر همه جا باریدی




گم‌شده

یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1393

دوستانت تو را به یاد نمی‌آورند

معشوق‌هایت نام‌ت را فراموش کرده‌اند

بوسه‌هایت از یاد رفته است

خانه‌هایی که زنده‌گی کرده‌ای، پیدا نمی‌شوند

در هیچ بیمارستانی

در هیچ قبرستانی

نامی از تولد و مرگ تو نیست

تو جایی در این دنیا زنده‌گی می‌کنی

که هیچ راهی به آن وجود ندارد

حتا گوگل هم تو را پیدا نمی‌کند

 

ولی من صدای خنده‌‌ت را هرروز به یاد می‌آورم

و مثل باور گالیله از گردش زمین

باور دارم که وجود داری

شاید خیابانی که من را به تو می‌رساند

هنوز ساخته نشده

شاید تلفنی که باید شماره‌ت را بگیرم

هنوز اختراع نشده

شاید باید برای پیدا کردن تو، گم شوم

شاید

نمی‌دانم



جست‌و‌جوی تاریکی

دوشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1393

در سبد داروها

دنبال دارویی می‌گردم

پیدا نمی‌کنم

 

می خواهم شعری بنویسم

شاید آرام شوم

نمی‌توانم

 

دفتر تلفنم را مرور می‌کنم

شماره‌ی دوستی را می‌گیرم

می‌پرسد چیزی می‌خواهی بگویی؟

می‌گویم نه نه، همین فقط احوال‌پرسی

 

دلم  بلیط شهر دوری را می‌خواهد

جایی که نشانه‌ای از تو نیست

جایی که مردم به زبان دیگری حرف می‌زنند

و توهم حضور تو

در هیچ خیابانی رخ نمی‌دهد




کاش

شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1393

کاش در یک تصادف راننده‌گی می‌مردی

در پایان روزی که عصرش بوسه‌ای شیرین

 خداحافظی ما بوده

در خاک‌سپاریت اشک می‌ریختم

و تا پایان عمر تو یگانه عشق من باقی می‌ماندی

 

کاش فردای روزی که بهترین عشق‌بازی زنده‌گی‌مان را داشتیم

 سارقی برای دزدیدن کیف تو

دست به چاقو می‌برد

صد ضربه به تو می‌زد

بدن زخمی‌ت را به بیمارستان می‌بردند

خودم را سراسیمه به تو می‌رساندم

و در حالی که پهنای صورتم را اشک گرفته بود

آخرین بوسه را بر لبان خون‌آلودت می‌زدم

 

کاشکی یک‌دفعه بیماری لاعلاجی می‌گرفتی

بدن‌ت از زخم‌های عجیبی پر می‌شد

و پیش از این‌که پزشکی تو را درمان کند

می‌مردی

تن پیچیده در کفن سفیدت را در چاله‌ی گور می‌گذاشتم

و رویت خاک می‌ریختم

و در حسرتی غرق می‌شدم

که زنده‌گی‌م را به تباهی می‌کشاند

 

کاش همه‌ی این اتفاقات می‌افتاد

قبل از این‌که گوشی تلفن‌ت را پیش من جا بگذاری



ابر اردیبهشت

شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1393

تلفن را برمی‌دارم و شماره‌ت را می‌گیرم

صدای تو از پشت گوشی؛

ابر اردیبهشت ماه است

صدای تو

 بالشی مخملی‌ست،

                    باید بغل کرد و خوابید

و در این خواب

باید از اعترافی گفت

که پیش از این بارها انکار شده

در نبرد دنیا با دل ما

ما برای دشمن جنگیده‌ایم

اما شاید حالا وقت اعتراف است

 

تلفن را برمی‌دارم و شماره‌ت را می‌گیرم

خط تو جواب نمی‌دهد

شاید خیال کرده‌ام که صدایت را شنیده‌ام

شاید معمول است که دل‌ها

در این‌جور داستان‌ها بشکنند

و حالا ما می‌شکنیم

و ابر اردیبهشت ماه

می‌شویم




یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392

هروفت کمبرند نمی‌بندم و به باقی راننده‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم همشون کمبرندشاون رو بسته‌ن.

هروفت کمبربند می‌بندم و باقی‌ راننده‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم حتا یکی‌شون هم کمربندشو نبسته.

چرا اونا هیچ‌وقت واسه بستن کمبرند با من هماهنگ نمی‌کنند ؟



باغ آلبالو

جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392

هزار درخت‌ زمستانی

با صدای خنده‌ی تو

میوه خواهند داد

 

مثل دعوتی به یک عیش ناب

از صدای خنده‌ی تو،

آوای کوبه‌ی هزار طبال‌زن مست

به گوش می‌رسد




خیلی ممنون از راه‌نمایی

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392

کنار خیابون نگه داشتم تا از چند مرد چهل و چند ساله که کت و شلوار پوشیده بودند و باهم حرف می‌زدند آدرسی را بپرسم.

من: ببخشید از این‌جا چه‌جوری برم اتوبان آزادگان جنوب؟
یکی از اون‌ها: کجا می‌خای بری؟
من: آزدگان جنوب.
اون: آخرش کجا می‌خای بری؟
من: سه راه افسریه.

طرف تسبیح توی دست‌ش رو چرخوند به ماشین‌هایی که از پشت سرم می‌اومدند خیره شد. کلاهش رو درست کرد و گفت:
-باید از اتوبان آزادگان جنوب بری!

F2

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392

توی اتاق استراحت خابیده بودم که صندوق‌دار اومد و با لهجه‌ی تاتی خودش گفت:
-بولند شو! بولند شو F2 اومده. بولند شو ماشینتو بردار.
گفتم یا ابالفضل F2 چیه اومده الان از رو ماشین رد می‌شه ورق ش می‌کنه. باز خوبه F4 یا F5 شون رو نفرستادن.
رفتم تو حیاط بیمارستان نگاه کردم دیدم خبری از هیچ ماشین یا هواپیمای عظیم‌الجثه‌ای نیست. برگشتم به صندوق‌داره می‌گم کو پس این F2؟ هیچی نیست که.
می‌گه: F2 اومده ماشینتو بذار تو سایه. اف دو اف دو.
.
.
.
.
منظورش آفتاب بود.

چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392


اگر تابستانی بی بوسه‌های تو سر شود

حتمن زمستان بوده

تقویم اشتباه کرده

   1       2       3       4       5       ...       49    >>