داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
چهارشنبه 30 مهر ماه سال 1382
دست‌م را نگیر
توی چت هزاربار بغل‌ش کرده بود. هزاربار بوسیده بودش. وقتی هم‌دیگر را دیدند، خواست دست‌ش را بگیرد. نگذاشت. پرسید چرا؟
-اون توی چت بود عزیزم. حداکثرِ کاری که باید می‌کردم فشاردادن چندتا دکمه بود.
یادش آمد که هزاربار هم از او جمله‌ی دوست‌ت دارم را شنیده.

 
دوشنبه 28 مهر ماه سال 1382
ستاره‌ی پارتی
می‌دانم که رقص‌ت حرف ندارد. می‌دانم که همیشه آخرین مدهای لباس ایتالیا را می‌پوشی. می‌دانم که در همه‌ی پارتی‌ها دعوتی. می‌دانم که همه دارند درباره‌ی شلوارچرمی قرمزت حرف می‌زنند. می‌دانم که همه‌ی دخترها مرده‌ی یک‌دقیقه با تو رقصیدن‌ند، ولی چرا وقتی فلاشر‌ها خاموش می‌شوند، هیچ‌کس حاضر نمی‌شود گفت‌و‌گواش را با تو بیش‌تر از دو دقیقه ادامه دهد؟

 
جمعه 25 مهر ماه سال 1382
ببخشید که پرسیدم
-گٍردش کنید، گٍردش کنید،… یکی بیاد وسط. مثلاً جشن‌تولده، آهااان...
-آقا، اون‌دختر تاپ‌نارنجیه رو می‌بینی اون گوشه؟
-کدوم؟
-هم‌اون که همه‌جاش بیرونه. کنار ستون وایستاده.
-خب؟
-نمی‌دونی، پسر هردفعه پشت‌م رو زخمی می‌کنه. البته الان کوتاهشون کرده. نمی‌شناسیش؟
-چرا،… خواهرمه.

 
چهارشنبه 23 مهر ماه سال 1382
از بهشت بیرون‌م نکنید
هم‌این الان من یک تکه چوب سی‌گرمی را خوردم. باورکنید چوب بود، فقط اسم‌ش را گذاشته‌اند سیب.

 
دوشنبه 21 مهر ماه سال 1382
دکمه‌ای جاافتاده
-یادته پارسال که برف می‌اومد باهم از رو ریل قطار گذشتیم؟
-آره، آره، چه‌روز قشنگی بود.
-یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه‌ی لباست؟
-وای، هنوز که فکرشو می‌کنم تنم یه‌جوری می‌شه.
-موهاتو تازه های‌لایت کرده بودی. یه ژاکت صورتی تن‌ت بود.
-تو هم یه کلاه‌بافتنی سفید گاوارنی سرت بود. چه‌قدر بهت می‌اومد.
سکوت. بعد از چند دقیقه:
-راستی، اسم‌‌ت چی بود؟

 
شنبه 19 مهر ماه سال 1382
برای دختری که در کلاس داشت شاخ درمی‌آورد که می‌شناسیم‌ش
-تو اسم‌ت بی‌تا نیست؟
-چی؟ بچه‌ها ساکت. لباسم چی شده؟
-نه!، ببین منو، تو اسم‌ت بی‌تا نیست؟
-چرا،... شما منو از کجا می‌شناسین؟
-رنگ سقف مغزپسته‌ای نبود؟

 
پنجشنبه 17 مهر ماه سال 1382
بالاترین سطح؛ هفتاد و پنج
باشه، فکر می‌کنم باید باهاش کنار بیایم. آره، اشکالی ندارد اگر شوهرت را بیش‌تر از من دوست داری، ... فقط حالا ترک‌م نکن. حالا ترک‌م نکن.

 
سه شنبه 15 مهر ماه سال 1382
نمی‌خواست‌م بفهمی گریه کرده‌ام
تصویر یک: بغل‌ش می‌کند. می‌بوسدش. موهایش را نوازش می‌کند. به‌ش می‌گوید دوست‌ش دارد و از او هم‌این را می‌شنود.
تصویر دو: تاریکی. گوشه‌ی اتاق. شلوارجین یخی. زانوها در بغل. به تصویر یک فکر می‌کند و اگر صدای موسیقی را کم کنید، صدای‌ش را می‌شنوید.

 
یکشنبه 13 مهر ماه سال 1382
-خسرو مربای اختاپوس می‌خوری؟
-نه ممنون، دارم شاخ کرگدن می‌خورم. می‌خوای؟
-نه، می‌دونی که من از غذای خشک چندان خوشم نمی‌آد.

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236798



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها