| |
| یکشنبه 11 آبان ماه سال 1382 |
| شکستن |
چمدانش را بسته بود. داشت ترکش میکرد. دوباره گفت: -دامون، یه چیزی ازم بخواه، یه کاری بگو واست انجام بدم... تو رو خدا. این دم آخر دلم نمیخواد اینطوری غمگین باشی. لبهای دامون تکان خورد، آخرسر گفت: -میخوام خودارضاییت رو تماشا کنم. |
|
| |
| جمعه 9 آبان ماه سال 1382 |
|
| تو همبرگری، من سس فرانسوی. |
|
| |
| سه شنبه 6 آبان ماه سال 1382 |
|
| دخترها دو دستهاند؛ دستهی اول شامل دخترهایی که بیاهمیتند و دستهی دیگر هم چندان مهم نیست. |
|
| |
| یکشنبه 4 آبان ماه سال 1382 |
| به من امتیاز نده |
-تو منو فقط برای چتکردن میخوای. -نه!... نه، عزیزم. این چه حرفیه که میزنی. تو میدونی، من نمیتونم هر رابطهای باهات داشته باشم. -داری دروغ میگی. -نه،… عزیزم، تو رو خدا اینجوری حرف نزن. ما که همدیگر رو دیدیم. بعداً بیشتر هم میبینیم. -داری دروغ میگی. -خواهش میکنم این کلمه رو تکرار نکن. تو که میدونی... من شوهر دارم، و میدونی که چهقدر دوستت دارم. -داری دروغ میگی. -اشکمو در آوردی، هماینو میخواستی؟ -داری دروغ میگی. -بس کن دیگه. |
|
| |
| جمعه 2 آبان ماه سال 1382 |
| کمونیست باش! |
| ببینم، یعنی تو میخوای تا آخر مهمونی زنت رو محکم تو بغلت بگیری؟ |
|