داستان‌گوو دو
  
 
 
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 11 آبان ماه سال 1382
شکستن
چمدان‌ش را بسته بود. داشت ترک‌ش می‌کرد. دوباره گفت:
 -دامون، یه چیزی ازم بخواه، یه کاری بگو واست انجام بدم... تو رو خدا. این دم آخر دل‌م نمی‌خواد این‌طوری غم‌گین باشی.
 لب‌های دامون تکان خورد، آخرسر گفت:
-می‌خوام خودارضایی‌ت رو تماشا کنم.

 
جمعه 9 آبان ماه سال 1382
تو همبرگری، من سس فرانسوی.

 
سه شنبه 6 آبان ماه سال 1382
دخترها دو دسته‌اند؛ دسته‌ی اول شامل دخترهایی که بی‌اهمیت‌ند و دسته‌ی دیگر هم چندان مهم نیست.

 
یکشنبه 4 آبان ماه سال 1382
به من امتیاز نده
-تو منو فقط برای چت‌کردن می‌خوای.
-نه!... نه، عزیزم. این چه حرفیه که می‌زنی. تو می‌دونی، من نمی‌تونم هر رابطه‌ای باهات داشته باشم.
-داری دروغ می‌گی.
-نه،… عزیزم، تو رو خدا این‌جوری حرف نزن. ما که هم‌دیگر رو دیدیم. بعداً بیش‌تر هم می‌بینیم.
 -داری دروغ می‌گی.
-خواهش می‌کنم این کلمه رو تکرار نکن. تو که می‌دونی... من شوهر دارم، و می‌دونی که چه‌قدر دوستت دارم.
-داری دروغ می‌گی.
-اشکمو در آوردی، هم‌اینو می‌خواستی؟
-داری دروغ می‌گی.
-بس کن دیگه.

 
جمعه 2 آبان ماه سال 1382
کمونیست باش!
ببینم، یعنی تو می‌خوای تا آخر مهمونی زنت رو محکم تو بغلت بگیری؟

<<    1      2   
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 254062



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها