داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
یکشنبه 30 آذر ماه سال 1382
خون دیواره‌ی رحم‌ت روی کیسه‌خواب من مانده.

 
جمعه 28 آذر ماه سال 1382
ژله
پشت ویترین محشر است؛ جذاب. ملوس. ناز. اما… دست بزنی وا می‌رود. نمی‌تواند بیش‌تر از یک‌لحظه حالت‌ش را نگه‌دارد. پول‌ت را می‌گیرد و وقت‌ت را، و چیزی که بهت می‌دهد، تنها –شاید- چند لحظه لذت‌بردن است.

 
چهارشنبه 26 آذر ماه سال 1382
در تو غرق شدن
آب روی دریاچه یخ‌زده. کفش یخ‌سواری پوشیده‌ام و می‌خواهم با سرعت روی یخ بدوم. به امید این‌که جایی یخ بشکند... و من در آب فروبیافتم.

 
دوشنبه 24 آذر ماه سال 1382
G 3-3
“بوی شراب می‌دهی، خربزه در دهان نکن”
-بلیط‌ش چند؟
-هفت و پونسد.
-نهارم می‌ده‌ن؟
-آره، خربزه می‌ده‌ن، فقط یادت باشه تو دهن‌ت نکنی.

 
شنبه 22 آذر ماه سال 1382
زود بگو معذرت می‌خواهم
-خیلی دل‌م می‌خواست باهات تو اون رستوران غذا بخورم ولی روم نشد بگم یه‌بار تو غذاشون سوسک دیدم.
-اون رستوران پدرم بود.
-آهان.

 
پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382
مرحله‌ی پنج‌م از پروژه‌ی نم‌ناک کردن
-برو گم‌شو، دیگه نمی‌خوام قیافه‌ت رو ببینم، تو فقط منو برای چیز می‌خواستی...
-چیز چیه؟
-خودت بهتر می‌دونی.
-آهان، از اون کارا؟
-خفه‌شو بی‌حیا.
-خب، من که اینو از اول‌ش بهت گفتم، خودت باور نکردی.
-تو فقط گفتی می‌خوای مرحله‌ی چهارم پروژ‌ه‌ی نم‌ناک کردن رو نشونم بدی.
-مگه تو داستان‌گوو نمی‌خونی؟

 
سه شنبه 18 آذر ماه سال 1382
اندازه‌ی یک‌سال آب
-وای پسر، می‌دونی هیجان‌انگیز‌ترین مرگ چیه؟
 رویش را گرداند تا بپرسد چی؟، که از بالای سد، هول‌ش دادم پایین. تا برسد به آب، شنیدم که چندبار گفت: “حالا، نه!”

 
یکشنبه 16 آذر ماه سال 1382
اتفاق شانزدهم آذز هشتاد و یک

-می‌خوای برات دروغ بگم؟

او پذیرفت و بی‌آن‌که بپرسم: آیا واقعاُ داری راست‌ش را می‌گویی؟، قصه، آغاز شد


 
شنبه 15 آذر ماه سال 1382

-الو؟ چرا صدات قطع و وصل می‌شه؟

-صدام… قطع و وصل... نمی‌شه که الاغ،… دارم... سکسکه می‌کنم.

-البته.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236780



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها