| |
| یکشنبه 30 آذر ماه سال 1382 |
|
| خون دیوارهی رحمت روی کیسهخواب من مانده. |
|
| |
| جمعه 28 آذر ماه سال 1382 |
| ژله |
| پشت ویترین محشر است؛ جذاب. ملوس. ناز. اما… دست بزنی وا میرود. نمیتواند بیشتر از یکلحظه حالتش را نگهدارد. پولت را میگیرد و وقتت را، و چیزی که بهت میدهد، تنها –شاید- چند لحظه لذتبردن است. |
|
| |
| چهارشنبه 26 آذر ماه سال 1382 |
| در تو غرق شدن |
| آب روی دریاچه یخزده. کفش یخسواری پوشیدهام و میخواهم با سرعت روی یخ بدوم. به امید اینکه جایی یخ بشکند... و من در آب فروبیافتم. |
|
| |
| دوشنبه 24 آذر ماه سال 1382 |
| G 3-3 |
“بوی شراب میدهی، خربزه در دهان نکن” -بلیطش چند؟ -هفت و پونسد. -نهارم میدهن؟ -آره، خربزه میدهن، فقط یادت باشه تو دهنت نکنی. |
|
| |
| شنبه 22 آذر ماه سال 1382 |
| زود بگو معذرت میخواهم |
-خیلی دلم میخواست باهات تو اون رستوران غذا بخورم ولی روم نشد بگم یهبار تو غذاشون سوسک دیدم. -اون رستوران پدرم بود. -آهان. |
|
| |
| پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382 |
| مرحلهی پنجم از پروژهی نمناک کردن |
-برو گمشو، دیگه نمیخوام قیافهت رو ببینم، تو فقط منو برای چیز میخواستی... -چیز چیه؟ -خودت بهتر میدونی. -آهان، از اون کارا؟ -خفهشو بیحیا. -خب، من که اینو از اولش بهت گفتم، خودت باور نکردی. -تو فقط گفتی میخوای مرحلهی چهارم پروژهی نمناک کردن رو نشونم بدی. -مگه تو داستانگوو نمیخونی؟ |
|
| |
| سه شنبه 18 آذر ماه سال 1382 |
| اندازهی یکسال آب |
-وای پسر، میدونی هیجانانگیزترین مرگ چیه؟ رویش را گرداند تا بپرسد چی؟، که از بالای سد، هولش دادم پایین. تا برسد به آب، شنیدم که چندبار گفت: “حالا، نه!” |
|
| |
| یکشنبه 16 آذر ماه سال 1382 |
| اتفاق شانزدهم آذز هشتاد و یک |
-میخوای برات دروغ بگم؟
او پذیرفت و بیآنکه بپرسم: آیا واقعاُ داری راستش را میگویی؟، قصه، آغاز شد… |
|
| |
| شنبه 15 آذر ماه سال 1382 |
|
-الو؟ چرا صدات قطع و وصل میشه؟
-صدام… قطع و وصل... نمیشه که الاغ،… دارم... سکسکه میکنم.
-البته. |
|