داستان‌گوو دو
  
 
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 13 آذر ماه سال 1382
فقط جسم‌ت را می‌خواهم
لب‌بازی‌های طولانی زیر بارانِ شبانه در خیابان یازدهم. من نباید آن حرف آخر را می‌زدم.
-کدام حرف؟… کدام؟

 
یکشنبه 9 آذر ماه سال 1382
با همه فرق داری
-آره، آره، چی فکر کردی؟ سدتا دختر مثل تو بیرون ریخته؛ نارنجی،‌ برمودا، سایه‌سفید، ابرو نخ.
-ولی تو مثل هیچ‌کس نیستی، با همه فرق داری.
-اوه ببخشید عزیزم، من یه لحظه عصبانی شدم. ازت عذر می‌خوام.
-می‌دونم، از همه‌شون احمق‌تری.

 
جمعه 7 آذر ماه سال 1382
آخرین مد
واقعاً نمی‌دانم این چه مدل لاک ناخنی هست، ولی لطفاً سرکار فلاشرش را خاموش کن. اصلاً نمی‌توانم دندان‌ها را درست پر کنم.

 
چهارشنبه 5 آذر ماه سال 1382
می‌خواهم دلیل خودکشی دختری را به شما بگویم
بعد پسره به‌ش گفت: دخترها دو دسته‌اند، دسته‌ای اول دخترهایی که خوشگل‌ند، و دسته‌ی دوم دخترهایی که باید بروند بمیرند.

 
دوشنبه 3 آذر ماه سال 1382
به دادم برسید که دل‌داده‌ی  یولیا ولکوا  شده‌ام
خوشگل. لوند. ناز. وقتی می‌خندد دل‌ت ضعف می‌رود، کم‌تر از پنج‌دقیقه اسیرت می‌کند، دیوانه می‌شی. اما... دختره هم‌جنس بازه ... “آخ! نگو”... دختره هم‌جنس بازه.

 
شنبه 1 آذر ماه سال 1382
می‌روم که فراموش شوم
چهار‌شنبه است. هوا سرد است. دل‌م برای ژاکت زرشکی‌ت تنگ شده.
پنج‌شنبه. بارانی‌ست. چرا تلفن نمی‌کنی؟
جمعه. آفتاب وسط آسمان. من و خاطره و بالش‌م روی تخت؛ بغل‌ش کرده‌ام.
 شنبه شد. رامین به‌م خبر را داد. سی‌دی‌های راک‌م را شکستم.
یک‌شنبه. او، کی دل‌ت را خواهد زد؟

<<    1      2   
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 251476



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها