داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
جمعه 12 دی ماه سال 1382
مهمانی پنج‌نفره
-خب، حالا چه احساسی داری از این‌که داستان‌ت برنده شده؟
-تهوع.
-چرا؟
-انگار به یکی آمپول زده‌ن. این چی بود جای مارتینی به ما فروختن؟

 
چهارشنبه 10 دی ماه سال 1382
رابطه در بن‌بست
-خب.
-خب دیگه.
-خیله‌خب خداحافظ.
-خداحافظ.

 
دوشنبه 8 دی ماه سال 1382
اگر دختر بدی بودی
اگر دختر بدی بودی، یک‌شب میهمان خانه‌ت می‌شدم و تا صبح شطرنج بازی می‌کردیم،
اگر دختر بدی بودی.
اگر دختر بدی بودی، با هم می‌رفتیم گوشه‌ی خلوت یک پارک و آب‌طالبی می‌خوردیم،
اگر دختر بدی بودی.
اگر دختر بدی بودی، می‌آمدی در اتاق‌م و من بهت نشان می‌دادم چه‌ لذتی دارد دونفری به انجل‌زبرا غذا بدهیم.
ولی تو دختر بدی نیستی، شاید به خاطر هم‌این ناچار شدیم سقط جنین کنی.

 
شنبه 6 دی ماه سال 1382
خداحافظ ژله
به مادرت بگو از هر دختری بهتره. بگو ثبات رابطه را می‌فهمد. بگو مثل خودم یک پسر است.

 
پنجشنبه 4 دی ماه سال 1382
برای تو هستم
تو سازی، من نت. خط به خط بخوانم. با هیچ ساز دیگری آهنگی نمی‌سازم.

 
سه شنبه 2 دی ماه سال 1382
به چی می‌گوید پسر آسمانی

پسرِ آسمانی به‌ش آرامش می‌دهد، مثل چی؟ مثل خمیر برای شیشه که جلوی تکان خوردن شیشه را در قاب می‌گیرد، خب، خمیر چه اهمیتی دارد؟ اما روزی نیست که بگذرد و شیشه به خمیر نگوید که بدون او، لحظه‌ای سرجایش استوار نمی‌ماند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236745



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها