داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1383
عروسک‌ت حرف می‌زند
دارم نگاهت می‌کنم. همیشه نگاهت می‌کنم. زیر تخت‌ت هستم. این‌جا. من را می‌بینی؟ نمی‌بینی. تو جلوی میز آرایشی. می‌خواهی بروی بیرون و من باز برای چند ساعت تنهام. می‌دانی؟ هفته‌ی پیش که عصبانی بودی، دست‌م را کندی. حالا وقتی که می‌خوابی، نمی‌توانم بغل‌ت کنم. دوباره دست‌م را به تنه‌ام می‌چسبانی؟ لطفاً.

 
شنبه 29 فروردین ماه سال 1383
-به کار همه رسیده‌گی شد؟
-بله قربان.
-پس این چرا هنوز این‌جا نشسته؟
-طناب‌مان تمام شده قربان!

 
پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1383
بسیارخب اگر باختم
توی چشمات. توی تیوپ شنات. توی رنگٍ آرایش‌ت. توی نوار بهداشتی‌ت، یک پسر تازه، یک پسر تازه آمده.
-بسه! ببین. گوش‌کن. ما نمی‌تونیم باهم باشیم. خب،؟ دیگه تموم شد. می‌دونی، واقعاُ دوست‌ت داشتم. جدی می‌گم … جدی می‌گم، باورکن. گاهی می‌آم پیش‌ت. خداحافظ عزیزم.

 
یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1383
برای مسئول تأیید اقامت دائم در واشنگتن
می‌دونم که قدرت دست تواِ. می‌دونم که دیشب زن‌ت بهت نداده و صبح باهم دعوا کردین و جسیکا رو هم بیرون با یه پسرِ خوشگل دیدی و خب، تو کچلی. درک‌ت می‌کنم وقتی از اعماق وجودت می‌خوای نشون‌م بدی که آمریکایی هستی و... خب، من ایرانی‌م.

 
جمعه 14 فروردین ماه سال 1383
صبح روز شنبه
ساعت زنگ می‌زند. قطع‌ش می‌کند. پتوی سبک را کنار می‌زند. زن‌ش خواب است. برهنه است. چاق است. پستان‌ش از یک طرف، آویزان شده. دهان‌ش نیمه‌باز است. صورت‌ش پف کرده. کاندوم دیشب، توی سطل آشغال است. باید حمام کند. باید پنجره را باز کند. باید برود سر کار. کار. کار. زن. چربی. لب‌های مودار. ساعت زنگ می‌زند.

 
چهارشنبه 12 فروردین ماه سال 1383
-پدرتون چیزی گم کردن، اون‌طور زل زدن به زمین؟
-کجا؟
-اون‌جا. ظاهراً زیر لبی فحش هم می‌دن.
-ایشون دارن نماز می‌خونن.
-آه.

 
دوشنبه 10 فروردین ماه سال 1383
آیا جانوران درد می‌کشند؟
غروب، و پرسه در شهر زیر باران و بوسیدن دهان دخترانی که دندان‌های فاسد دارند، گوشه‌ی زیرگذرهای کثیف و افتادن نور قرمز و آبی پلیس، روی دیوار و فرار و ژله‌ای که دکمه‌های مانتواش را باز نگه‌داشته تا تو برگردی.
-تو رو خدا اون تبر رو بگذار کنار، داری اون سگ رو می‌کشی.

 
شنبه 8 فروردین ماه سال 1383
-چرا تلویزیون نگاه نکنیم؟
-چون کوریم.
-راست می‌گی.

 
پنجشنبه 6 فروردین ماه سال 1383
حواس‌م را پرت می‌کنی
تو با کارهات. با آدامس جویدن‌ت. با ناخن قرمزی که گردن‌ت را می‌خاراند. وقتی خم می‌شوی تا لیوانی آب پر کنی، “وای!” دیگر اصلاُ تو این دنیا نیستم.

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236801



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها