داستان‌گوو دو
  
 
 
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
 
شنبه 10 مرداد ماه سال 1383
او می‌میرد
-کارگرهای ساختمانی اول صدا رو شنیده‌ن. یکی از هم‌سایه‌ها می‌گه می‌شناسدش. می‌گه دکتره. دکتر شیمی، توی دانش‌گاه درس می‌ده. قربان، اورژانس الان می‌رسه.
-چه‌قدر امید هست؟
-کم. کشیش بالا سرش هست. هرچند به‌نظر نمی‌آد مسیحی باشه.
-بگید دعا رو بخونه … هروئینی بوده؟
-نه. می‌خواسته بشاشه، که این اتفاق براش افتاده.

 
پنجشنبه 8 مرداد ماه سال 1383
من ماندگارم
اگر پانسدهزار نسخه از سی‌دی‌م را بفروش‌م؟
اگر رمان‌م برنده‌ی جایزه‌ی نوبل بشود؟
اگر از برج ایفل خودم را پرت کنم پایین؟
چه‌کسی را بکشم؟ چی بسازم؟ در چه فیلمی بازی کنم؟ خلبان کدام هواپیمای سقوط کرده باشم؟ صاحب کدام قبر در پرلاشز؟
بگو چه کار کنم تا همیشه در یادت باقی بمان‌م؟

 
دوشنبه 5 مرداد ماه سال 1383
تو نیستی
تو اگه بیل گیتس بودی، ازت قرض می‌گرفتم.
اگه براد پیت بودی، باهات می‌خوابیدم.
اگه صدام بودی، ول‌ت می‌کردم بری.
ولی تو هیچ‌کس نیستی، تو هیچ گهی نیستی، تو فقط داستان‌نویسی.
تو خسرو نخعی هستی؛ که اسم‌ت رو دایی‌ت به‌ت داده و فامیلی‌ت رو مادربزرگ‌ت.

 
شنبه 3 مرداد ماه سال 1383
زیبایی در رستوران
آخرسر جرأت می‌کنم و هم‌این‌که کیکٍ پایِ سیب را روی میزم می‌گذارد، اسم‌ش را می‌پرسم. لب‌خند مهربانی می‌زند و هم‌آن‌طور که خم شده است، می‌گوید:
-سیب‌گل.

<<    1      2   
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 254055



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها