داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
جمعه 27 شهریور ماه سال 1383

من کبکم. تو خاک. وقتی می‌‌‌ترسم سرم را در تو فرو می‌کنم.


 
جمعه 20 شهریور ماه سال 1383
ویژه‌گی
پسر به ظرف معجون بستنی اشاره کرد:
-خوش‌مزه هست؟
-آره. ولی تو خوش‌مزه‌تری.
جواب داد:
-ارزون‌تر هم هستم.

 
سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1383
دل‌شکن‌ها
قلب‌ش را گرفته بود دست‌ش و توی رستوران به هر دختری که پشت میز بود، تعارف می‌کرد. همه لب‌خند می‌زدند و می‌گفتند متشکریم، نمی‌خواهیم. دیدم که دارد سمت من می‌آید. آینه‌م را درآوردم و لب‌هایم را توی‌ش نگاه کردم. بعد چشم‌هام را. بعد نگاه کردم ببینم چه‌قدر از سینه‌م پیداست. وقتی که آماده شدم. لب‌هام را غنچه کردم و دست‌هایم را زدم زیر چانه و نگاه‌ش کردم. آمد و از کنار میزم رد شد. بعد برگشت. توی چشم‌هام نگاه کرد و قلب‌ش را تعارف‌م کرد. لب‌خند زدم و گفتم: متشکرم، نمی‌خوام.

 
یکشنبه 15 شهریور ماه سال 1383
داستان عاشقانه
شهوت از چشمان‌ش می‌ریخت بیرون. می‌ریخت روی زمین و موکت را خیس می‌کرد. چیزی توی شورت‌م داشت بزرگ می‌شد. حالم بد بود. بیرون برف می‌بارید؛ سنگین. باید می‌رفت. داشت می‌رفت. دیرش شده بود. می‌رفت هفت‌اقیانوس آن‌سو‌تر ولی تازه حشری شده یودیم. چی کار باید می‌کردیم؟
تا خود فرودگاه، توی تاکسی درگیر هم بودیم. آخرسر، من و تاکسی، با هم رسیدیم.

 
جمعه 13 شهریور ماه سال 1383
ژله‌ی آفریقایی
این‌طوری شروع شد که رفته بودم نمایش‌گاه صنایع دستی آفریقا. یک ژله‌ی لوند سیاه‌پوست هم پشت یک میز کوچک که رویش یک شاخ کرگدن تزئین شده بود، ایستاده بود. به انگلیسی گفتم:
-می تونم لمس کنم؟
لب‌خند زد:
-شاخ رو؟
گفتم:
-نه. شما رو.
خندید. گفت آره. گرفتم‌ش. الان روبه‌رویم هست. شاخ‌اِ را می‌گویم. دختره که آفریقاست.

 
چهارشنبه 11 شهریور ماه سال 1383
من و نازی
کتاب من و نازی را از روی پیش‌خوان برداشتم. مردی که کنارم بود، دید. گقت:
-باید می‌مرد تا کتاب‌ش رو بخری؟
گفتم:
-بله. باید می‌مرد.

 
دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1383
ازش بپرس
ولی تو اصلن به‌ش فکر نمی‌کنی، می‌کنی؟ نه، اصلن به‌ش فکر نمی‌کنی. چون همیشه اونی که خیانت کرده، زن تو نبوده. زن یکی دیگه بوده.
-غزال؟ امکان نداره.
چرا، داره. بدجور هم داره.

 
شنبه 7 شهریور ماه سال 1383
بعد از دو سال چت کردن، بالاخره هم‌دیگر را دیدند:
-خب، پس تو این‌شکلی هستی.
-از من خوشت نیومده؟
-اوم‌م‌م‌م‌م، نه چرا ... اما بهم نگفته بودی رو سرت دوتا شاخ داری.
-خب، در حقیقت، این تنها چیزی بود که ازت پنهان کردم.

 
پنجشنبه 5 شهریور ماه سال 1383
از بین‌م ببر
هیولای من بشو. توی سیاه‌چال قلعه‌ت زندانی‌م کن. وادارم کن دوست‌هام رو لو بدم. به‌خاطرش هر شب شلاق‌م بزن. با من این کار رو بکن. از پله‌ها‌ی مرطوب بیا پایین. سکسی‌ترین لباس‌ت رو تن کن. بازهم شلاق‌م بزن. از روبه‌رو. من دوست‌هام رو لو نمی‌دم. بازهم بزن. بازهم. بازهم.

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236800



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها