| |
| پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1383 |
| هنوز |
مردان شکستخورده. داستانهای پایان یافته. چهلسال زندهگی، بیهیچ موفقیتی. بیهیچ نشانی از افتخار روی سینه. نـه. زندهگی اینطور نمیماند مرد. فردا، روزی دیگر میآید و دنیایی از موفقیت که منتظر است. نه. پنهانی زنت زیر بالش، گریه نکن؛ مدالها در راهند. فردا میرسند. یکروز. فقط یکروز دیگر صبر کن. یک روز دیگر. چهل و یک. پنجاه و یک. شست. شست. آخر قصهایم. مسابقه تمام شد. همه اول شدهاند. بیخودی میدوی؛ داورها هم رفتهاند خانه. ولی… اگر میشد. اگر میشد یکبار دیگر. فقط یکبار دیگر مسابقه را از اول شروع کنند. آنوقت برنده.. ؟ حتمن. آره، حتمن تو بودی. اگر میشد مسابقه را دوباره شروع کنند… |
|
| |
| سه شنبه 24 آذر ماه سال 1383 |
| گرمای دست تو |
اگه با حرارت دست تـو، آبم بیاد، و قبل از هر شروعی، باز به آخرش برسیم، قول میدی که مثل حیوون باهام رفتار نکنی؟ |
|
| |
| پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1383 |
| تو پسورد رو داری |
تو پسورد رو داری. تو پسورد این وبلاگ رو داری. بزن خرابش کن. قبل از اینکه گرمای دست تو رو بنویسم، قبل از اینکه عقایدت رو به لجن بکشم، و قبل از اینکه شخصیتت رو مثل سر قورباغه زیر چکمهام، له کنم. پسر این کارو بکن؛ بزن خرابش کن. داری با وقت لاس میزنی. دوباره تا یکسانتیمتری شکاف مرطوب؟ فقط دو روز مونده. چی کار میخوای بکنی؟؛ هیچکار؟ نه. تو باهوشتر از منی. تو پسورد رو داری. |
|
| |
| سه شنبه 17 آذر ماه سال 1383 |
|
| بگذار بخوابم. |
|
| |
| شنبه 14 آذر ماه سال 1383 |
|
-کش مایو رو پوست رونم جا انداخته. میسوزه. -جووون. موچش کنم خوب بشه؟ -نه کرم زدم. |
|
| |
| پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1383 |
|
-اولینبار که باهام خوابیدی یادته؟ -آره. -لباسم چه رنگی بود؟ -شیری. -… -؟؟؟ -قهوهای بود. -قهوهای نبود … قهوهای بود؟ |
|
| |
| شنبه 7 آذر ماه سال 1383 |
|
ریاضی محض. استاد پیر. شاگرد لوند. عشق آتشین. پیوند دو شکم با هم. حادثهی پیشبینی نشده؛ شب بارانی. بدنهای خیس. اسپری بیحسکننده. پردهی حلقوی. کاندوم پاره شده. دستهگل به آب داده. -آخ، استاد این قضیهی حد صفر بود؟ -نه، حل معادلهی دیفرانسیل. |
|
| |
| پنجشنبه 5 آذر ماه سال 1383 |
|
-نرو. -تختت کثیف میشه نرم. -نمیریزه. -برو. -نه بمون. -میریزه. -میتونم خودمو نگه دارم. -باشه. |
|
| |
| سه شنبه 3 آذر ماه سال 1383 |
| رابطه |
“-همیشه فردای روزی که تو را برای اولینبار ببینم، جایی دیگری. راه حل این مرگ، شاید، جایش توی رحم تو باشد. میخی که ما را به هم میدوزد.” زن در حالیکه از پلههای هتل بالا میرفت، به سمت میز مرد برگشت و لبخندی به او زد. مرد با نگاهی ثابت روی خط شورتی که از پشت لباس زن بیرون زده بود، او را همراهی کرد. وقتی که دیگر نمیتوانست ببیندش، از جایش بلند شد. |
|