داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
جمعه 21 اسفند ماه سال 1383
نمی‌فهم‌م، عزیزم، چه‌طور می‌گی عقربه‌ی ترازو داره به سمت چپ می‌ره، در حالی که هرروز به سایز لباس‌هات یه X اضافه می‌شه؟

 
چهارشنبه 19 اسفند ماه سال 1383
بد موقع
داشت پستان‌های زن‌ش را مالش می‌داد که تلفن زنگ زد؛ مادرش بود. توی کوچه‌ها گم شده بود. نشانی خانه‌ی تازه‌شان را پیدا نمی‌کرد. وقتی گوشی تلفن را می‌گذاشت امیدوار بود که دست‌کم تا دو ساعت دیگر مادرش، خانه را با آدرس عوضی‌ای که داده بود، پیدا نکند.

 
دوشنبه 17 اسفند ماه سال 1383
باتری ساعت‌م تموم شده. لطفن یک‌نفر فردا ساعت ده صبح زنگ بزنه و من رو از خوب بیدار کنه.

 
شنبه 15 اسفند ماه سال 1383
-چی؟
-چیزی نگفتم.
-چرا، یه چیزی گفتی.
-گفتم خفه‌شو.
-دیدی. گفته‌م که یه چیزی شنیدم. تو همیشه این‌طوری. تا یه چیزی می‌گی، بعدش می‌گی هیچی. یادمه دو سال پیش هم که رفته بودیم شهرک ساحلی، تو هم‌این کار رو کردی. من کلاه حصیری گذاشته بودم و تو هم یه تی‌شرت مدل هاوایی ... چی؟
-چیزی نگفتم.

 
پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1383
رابطه
از خسته‌گی خواب‌ش می‌برد ولی او توی تخت‌ش می‌ماند و بدن‌ش را کشف می‌کند. جای کبودی‌های روی بدن‌ش را، که او میکشان نزده، می‌شمارد؛ ده‌تا. سدتا. هزارتا. لمس‌ش می‌کند تا کی او دوباره بیدار شود و ازش بخواهد که...

 
سه شنبه 11 اسفند ماه سال 1383
-ببین … با زن من تو ماشین ور نرو. فهمیدی؟ اگه یه بار دیگه ببینم بازوش رو از پشت وشگون می‌گیری، دندون‌هات رو می‌ریزم تو شکم‌ت. درست متوجه شدی، یا لازمه که شب بهت تلفن کنم؟

 
یکشنبه 9 اسفند ماه سال 1383
موفق باشی
سعی کن جور دیگه‌ای حسادتم رو برانگیزی. این‌جوری همیشه به بن‌بست می‌خوری. برای خودت می‌گم. به هر حال من هم بدم نمی‌آد که گاهی حسود بشم. اون هم برای خودش حسیه. البته میدونم، برای لاشه‌ی گاوی مثل تو با دوتا کیسه‌شیر آویزون این‌کاره خیلی دشواریه.
منتظر کار بعدی‌ت می‌مونم. موفق باشی.

 
جمعه 7 اسفند ماه سال 1383
حال بد
شب‌هنگام، شیطان در بسترت؛
وسوسه می‌کند: با خودت ور برو.
تو دستت را از روی شکم می‌لغزانی پایین
و از زیر لبه‌ی کش شلوارک رد میکنی
شورت نپوشیده‌ای
لای آن گوشت نرم، خیس خیس است.
بازی انگشتان؛
لغزش بیش‌تر،
و بیش‌تر،
و بازهم بیش‌تر،
و حالا باید اتفاق بیافتد
حالا باید اتفاق بیافتد
اتفاق می‌افتد؛ توی دل‌ت چیزی می‌جوشد،
می‌جوشد،
ولی بیرون نمیریزد.

 
چهارشنبه 5 اسفند ماه سال 1383
تو
اینترنت منی
‌و‌ صدای 
کانکت شدن مودمی
 جست‌ و ‌جو گر نتی
تو تقریبن اورکاتی

تو وبلاگ مورد علاقه‌ی من
من نویسنده‌ی تنهایی که تو را به ‌روز می‌کند.         

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236791



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها