| |
| پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1384 |
| دوچهره |
صبح پشت تلفن داد میکشی از فکر دیدنم دلت آشوب میشه و از خوندن مزخرفات وبلاگم به حال استفراغ میافتی. اما شب باز شمارهم رو میگیری و میگی که توی تخت خالیت بدون من خوابت نمیبره. عزیزم، دوستهام به خاطر این کارهات مسخرهم میکنن. صبح، من کثیفترین جانور زمینم و شب، جذابترین پسر رویایی صبح، دروغگوترین رذل حشری و شب مهربانترین فرشتهی آسمانی صبح، بدترین و شب بهترینم عزیزم، راهی رو بهم نشون بده تا اونی که واقعن دلت میخواد رو از بین حرفهات بیرون بکشم. راهی رو بهم نشون بده تا برات جای خورشید و ماه رو عوض کنم. |
|
| |
| دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384 |
| هیچچیز |
|
|
|
| |
| شنبه 25 تیر ماه سال 1384 |
| تو چهطور به پایان میرسی؟ |
هزارتا تیلهی رنگی. توی دستهاش است. قرمز. نارنجی. سبز و آبی. ”اونجا رو، چه نارنجی خیسی!“ و چند تیله از دستش به زمین میریزند و بخار میشوند. ”شیشهها رو” ”اون آینه رو ببین.“ ”عجب آبیاِ بلندی.” حلقههای رنگی از رنگینکمان جدا میشوند. تیلهها زمین میریزند و بخار میشوند. حالا برایش چندتا مانده؟ چند تیله تا کف دستهایش را ببیند؟ چند شماره تا پایان؟ چند تیله تا آخر؟ تا آب شدن و به هوا رفتن؟ نیست شدن؟
-تو، چهطور به پایانش میرسانی؟ |
|
| |
| پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384 |
| تو چهطور به پایان میرسی؟ |
میخواهی بدانی چه زمانی دوباره رخ میدهد؟ ولی چه کسی میتواند این را به تو بگوید؟ او میتواند. چه کسی میتواند کاری را که گفته هرگز دوباره انجام نخواهد داد را انجام دهد؟ او میتواند. چه کسی میتواند وادارت کند یک روز تمام را در اتاقت زندانی باشی؟ او میتواند. چه کسی میتواند وقتی رویش به تو نیست دستت را بفشارد؟ او میتواند. چه کسی میتواند تو را او میتواند او میتواند.
-تو، چهطور به پایان میرسی؟ |
|
| |
| سه شنبه 21 تیر ماه سال 1384 |
| تو چهطور به پایان میرسی؟ |
بامب بامب موسیقی. حرکتی به شانه. فلش رقص نور. چرخش گردن. یک پا جلو، یکی عقب. لغزش دستش دور کمر او؛ پسر را با لبخندی به سمت خود میکشد.
اتفاقهای آزاردهنده، هرگز در زمان حال رخ نمیدهند. آنها در فاصلهی بین گذشتهی از دسترفته و آیندهی مصیبتبار در حال رخ دادنند. و آزردهگی ما به خاطر اتفاق در این زمان نیست، به خاطر فکر تکرار آن در آینده است؛ چون همیشه اتفاق آزاردهندهای که یکبار روی داده، دوباره هم رخ میدهد. دوباره هم اتفاق میافتد. دوباره هم. -تو، چهطور به پایان میرسی؟ |
|
| |
| جمعه 17 تیر ماه سال 1384 |
| مشخصات ویژه |
به پسری با ویژهگیهای زیر نیازمندم: سن: حداکثر بیست و دو. وزن: حداکثر پنجاه و نه. قد: حداکثر سد و هفتاد و پنج. مو: نازک و ترجیجن روشن. مشخصات ویژه: علاقهمند به پوشیدن لباسهای چسبان پررنگ. علاقهمند به قیچی، سوهان ناخن، کاغذ کاهی، شکلات آبشده و کف. دارای جنون جویدن یخ. عشق سالوادور دالی. علاقهمند به بستهشدن مچ دستهایش از پشت با بند پوتین، و متنفر از دخترها. |
|
| |
| سه شنبه 14 تیر ماه سال 1384 |
| دلیل قاطع |
-چرا یه زنگی به ما نمیزنی؟ -بابا ما که هر موقع تلفن میکنیم تو یا خوابی یا بیداری. |
|
| |
| یکشنبه 12 تیر ماه سال 1384 |
| آمادهی سقوط |
| -باشه. ولی فقط هماین یک بار رو اجازه میدم... |
|
| |
| پنجشنبه 9 تیر ماه سال 1384 |
| حل شدن |
حل شدن. مثل دانههای شکر در چای داغ. حل شدن در یک پسر؛ پسر داغ. فریاد میزند: -مامااان، تلفن رو برندار، با من کار داره. کنترل تلویزیون را روی کاناپه میاندازد و به سوی تلفن میدود. |
|