| |
| یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384 |
| ژلهی ایرانی |
| پاهای چاق کوتاه، توی شلوار جینهای آبی روشن کوتاهتر؛ مچ پاهای کثیف پیدا. مانتوهای کوتاهِ سیاه چسبان و کونهای گندهی بدبو؛ سلام بر ژلههای ایرانی. |
|
| |
| چهارشنبه 26 مرداد ماه سال 1384 |
| بازهم آن دو |
-آخیش راحت شدیم. پیرخرفت هرروز بالاسرمون ور میزد این رو بخورید اون رو نخورید. -فرشتههای کونپتی رو بگو. -مار خوش خط و خال،.. چه همه دلشون خوش بود گولش رو خوردیم. پس چرا باهامون نیومد اینجا؟ -گفت فقط میتونه ماها رو نجات بده. -خدا عمرش بده. |
|
| |
| دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1384 |
| آن دو مشهور |
-وای من حوصلهم از اینجا سررفته. بیا اون سیب رو بخوریم شاید از اینجا نجات پیدا کنیم. -میترسم از چاله به چاه بیافتیم و بریم یه جای بدتر. -بدتر از اینجا که دیگه نمیتونه وجود داشته باشه. -آره راست میگی. -پس بربم؟ -بریم. |
|
| |
| یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1384 |
| عریانی پنهان |
| -نه، آخه من معمولن زیر لباسم، سوتین نمیبندم. |
|
| |
| چهارشنبه 19 مرداد ماه سال 1384 |
| داغ |
از در تو میآد. نگاه نمیکند. اژدههای سرخ است. ناخنقرمز است. چشمانش جادهای را میگشایند که اسبهای تبدار بسته شده به کالسکهای آتشگرفته در آن دواندوان از راه میرسند. سیگاری آتش بزن. تبخیرم کن. نه، نمیتونم پنهانش کنم؛ داری دیوونهم میکنی. دارم دیوونه میشم؛ -میتونم باهات باشم؟ میتونم باهات باشم؟ |
|
| |
| دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1384 |
|
-دیشب لپ اولین دختر زندهگیم رو بوسیدم، زیاد فرقی با لپ مامانم نداشت، فقط یهکم لاغرتر و سفتتر بود. -حالا دختر دوم برات فرق میکنه. |
|
| |
| شنبه 15 مرداد ماه سال 1384 |
| تاکسیسواری در پایتخت |
در جلویی ماشین لق و لق میزند، ناگهان باز میشود و پیرمردی که جلو نشسته بود از ماشین به بیرون پرت میشود. کامیون پشت سرمان بوق وحشتناکی میکشد. صدای ترمز و کشیدهشدن لاستیک روی آسفالت میآید و بعد صدای خفهی ترکیدن چیزی. راننده در جلو را میبندد. برمیگردم و از شیشهی عقب نگاه میکنم؛ خون قرمز و تکههای زرد مغز پیرمرد روی آسفالت به سرعت پخش شدهند. راننده میگوید: -تقصیر خودش شد، باید عقلی میکرد درو با دست نگه میداشت. -بله درسته،... ممکنه نگه دارید؟ پیاده میشوم و کرایهم را حساب میکنم. تاکسیسواری در پایتخت ما کمی خطرناک است. |
|
| |
| یکشنبه 9 مرداد ماه سال 1384 |
|
-باید سیمهای کامپیوترم رو از برق بکشند. تلفنم رو قطع کنند و درو روم ببندند، شاید آدم بشم و برم دنبال چیزهایی که باید برم. -مشکلات تو مشکلات حقیریند. -آره، ولی تا این مشکلات حقیر رو حل نکنم، مشکلات بزرگ سراغم نمیآن. |
|
| |
| پنجشنبه 6 مرداد ماه سال 1384 |
| چاق |
| کمرش را گرفتم و کون لخت و بزرگش را گذاشتم روی لبهی میز. پاهای چاق و آویزانش به زمین نمیرسیدند. دوباره زوزهای شهوانی کشید. پستانهایش مثل دو تا کیسه شیر تا نزدیک ناف آویزان بودند. وقتی که واردش شدم، احساس میکردم دارم کیرم را توی یک لاشهی گاو فرو میکنم؛ مجموعهای گوشت یکپارچه، دارای سوراخی در میان. |
|