| |
| سه شنبه 13 دی ماه سال 1384 |
| زمین |
-بازکنید. از طرف شرکت آمدهایم. برای کوبیدن میخهایی که آقا را به زمین محکم نگه دارند. -طنابها؟ -از مقاومترینها هستند. -میخها؟ -فولادیند. -حلقهها؟ -حرف ندارند. -ضمانت؟ -همآنجایی که میخکوبش کنیم، میمیرد. -بسیار خب، بیاید پایین.
|
|
| |
| یکشنبه 11 دی ماه سال 1384 |
| آواز عاشقانه |
تو، احتمالن وجود نداری. توی اتاقم میگردم و همهی کاغذها را زیر و رو میکنم. اما از تو نه عکسی هست و نه نامهای، فقط آگهیهای تبلیغاتی، و کارنامههای دبیرستانم.
روزها منتظر تلفن توام، و شبها کاغذها را خط خطی میکنم. اما هیچ اثری از تو نیست؛
تو، احتمالن وجود نداری.
گاهی که اینجا میآیی، آفتابی توی اتاق افتاده. قلبم تند میزند، سر و وضعم مرتب نیست به تابلوها دست میزنی، و از پنجره به بیرون نگاه میکنی. غمگینی، و لب باز نمیکنی اما همچنان مرد منی میآیم به تو دست بزنم، که در بریدههای نور محو شدهای
تو، احتمالن وجود نداری خیالی هستی توی اتاقم و دلیلی برای دیگران که من را بیمار بخوانند
با اینحال میدانم تو جایی زندهای و کارهایی میکنی که من از آنها بیخبرم. |
|
| |
| پنجشنبه 8 دی ماه سال 1384 |
| سؤتفاهم |
عشق یعنی سانسور.
سانسور یعنی پیدا کردن راههای تازه. گفتن چیزهای ممنوع در سختترین شیوههای ممکن.
و این یعنی زیبایی.
من تو را میفهمم.
تو را فهمیدم و قتل تو به هماین خاطر اتفاق افتاد. قتل، با نقشهی قبلی، بعنی اوج درک دیگری، و نه سؤتفاهم. سؤتفاهم یعنی عشق. |
|
| |
| چهارشنبه 7 دی ماه سال 1384 |
|
| -عزیزم، لطفن سر میز غذا اینقدر با هیجان و علاقه دربارهی سوسکها و حشرات صحبت نکن، نمیدونی که من رژیم لاغری دارم؟ |
|