| به زمین نزدیکترم میکنی.
من را پایین میبری
آن گودالهای وحشتناک و خیس
نردبانهای بلند و معلق
میترسم و تو اهمیت نمیدهی
میخندی و دستم را میکشی
میگویی که همهچیز تمام میشود
که بااهمیت سنگین است و فرومیرود
و ما باید فرو برویم
و میگویی معنی این حرف آن پایین درک میشود.
به زمین نزدیکترم میکنی
من را پایینتر میبری
تاریکی نمناک
و گرمایی که سرچشمهش پیدا نیست
چشمانم باز باشد یا بسته فرقی ندارد
لبهایت باز و بسته میشود
و یککلمهش را هم نمیفهمم
انگار به زبان دیگری حرف میزنی
انگار در خواب حرف میزنی
میترسم و تکانت میدهم
میخندی و دستم را میکشی
میگویی که همهچیز تمام میشود
که بااهمیت سنگین است و فرومیرود
و ما باید فرو برویم
و میگویی معنی این حرف آن پایین درک میشود... |