تو خوب بودی
خیلی خوب.
خوبترینی که شناخته بودم.
حتا آنجا هم، آن سههفتهی طوفانی را فراموش نخواهم کرد.
نوازشهای نرم ستون فقرات و زمزمههای در گوشی، وقتی که لبها در لمس لالهی گوش، تردید دارند.
تو خوب بودی. بهترین بودی.
هرگز کسی به خوبی تو من را توصیف نکرده بود.
هرگز کسی به خوبی تو زیبایی را در چهرهم ندیده بود.
هرگز کسی به سخاوتمندی تو برایم هدیه نخریده بود.
هرگز کسی من را آنطوری نبوسیده بود.
تو خوب بودی.
حتا تا یکلحظه قبل از اینکه اتفاق بیافتد هم بهترین بودی.
مطمئنم.
ولی متاسفانه،
قصه طور دیگهای پیشرفت؛
و من وقتی تو را خوب شناختم، که چاقویت تا دسته در بدنم فرو رفته بود.
|