| |
| یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386 |
| ماجراهای من و مایکی، قسمت سوم |
| همچین که صبح شد و اونیکیمون از خونه رفت بیرون. شروع کرد به پارس کردن. "واق واق، هاپ هاپ." هرچی دعواش کردم فایده نداشت. تو روم پارس میکرد. بلند شدم صورتم و شستم، لباس پوشیدم، بردمش بیرون. سگ تو خیابون نبود. آدم هم کم بود. ندرتن دیده میشد. یک ساعت و نیم محله رو گشتیم. سگه رو هر درختی شاشید و قلمروش رو گسترش داد. من هم که صبح آبمیوه خورده بودم خواستم تو این امر کمکش کنم، اما اون چندان خوشش نیومد و غرغر کرد. بعد از گسترش قلمرو و شاخ و شونه کشیدن واسه گربهها برگشتیم خونه. تولهسگ حالا که من خوابم نمیآد گرفته زیر پام خوابیده. |
|
| |
| شنبه 30 تیر ماه سال 1386 |
| ماجراهای من و مایکی، قسمت دوم |
شب، سگه رو از تو سالن خونه آوردیم بستیم به رادیاتورٍ اتاق خواب تا شاید مارو ببینه و پارس و نالههاش کمتر بشه. ولی تخمسگٍ لوس به محض اینکه از پیشش بلند میشدی میرفتی تو تخت، دوباره وایمیستاد و پارس میکرد. تا صبح نه خود کرهخرش خوابید نه گذاشت ما بخوابیم. |
|
| |
| چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386 |
| ماجراهای من و مایکی، قسمت اول |
مایکی، که سگه باشه، دیروز اومد خونهمون. من که از هر موجودی که روی چهارپا راه میره وحشت دارم، چه موش باشه چه فیل، در که باز شد رفتم عقب و اونو نگاه کردم که در بدو ورود با دهان نیمهباز و نمایش دندانهای تیز و زیاد، به چشمانم نگاه میکنه و به طرفم میآد (مثل فاتحی که بعد از فتح لشکریانش برای قدرتنمایی وارد قلمرو میشه). سگه جلوی پام که رسید یهدفعه وایستاد و چنان پارسی کرد که شیشهها لرزیدن. (من به کنار). در حالی که تلاش میکردم آرامش خودم رو جلوی صاحب سگ و صاحب خودم نگه دارم، لبخند میزدم اما میدونم که رنگم با رنگ دیوار خونه چندپرده بیشتر فاصله نداشت.
ولی خب، بعد که رفتیم بیرون و قلادهی قرمزش رو محکم گرفتم. از اونجایی که دندونا و چشماش رو نمیدیدم و رو به من هم پارس نمیکرد، (بلکه رو به گربههای ولگرد) بدون مشکل نیمساعتی گردوندمش تا یهکم از ترس مسخرهم بریزه زمین. |
|
| |
| سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386 |
| پیشگوی باختها |
|
|
|
| |
| دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386 |
|
-دوست داری چی بپوشم بیام؟
-مهم نیست چی بپوشی. هرچی که بپوشی، اینجا که بیای باید درش بیاری. |
|
| |
| سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386 |
| جبران |
من جایی به تو نه خواهم گفت.
جایی که انتظارش را نداری و از شنیدن آن،
آتش میگیری.
جایی که محکمترین ضربه را بخوری.
که این نه، مثل پتکی بر پیشانیت بکوبد
و به زمین بیاندازدت
و چکمهی فاتح من با آرامی از روی تو عبور کند.
و بگوید که این محبتی جبران نشدنی است.
عشق من
چهگونه از احساس سرشارم به تو سخن بگویم؟ |
|
| |
| دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386 |
| گاو |
|
چند دقیقهی پیش ارتباطی کوتاه بین من و حیوانی که گاو نامش است برقرار شد. در جنگل راه میرفتم که دیدمش؛ سرش را از چیزی که میخورد بالا آورد و به چشانم نگاه کرد. هیچکدام هیچ تکانی نخوردیم تا اینکه او سرش را دوباره پایین انداخت و من هم از کنارش گذشتم. هردو خیلی زود متوجه شده بودیم که از هم چیزی نفهمیدهایم و به درد هم نمیخوریم. |
|