X
تبلیغات
رایتل

گاهی تو می‌شکنی

دوشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1390

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها داستانی بوده که من نوشته‌ام. تو آمده‌ای دستم را خط زده‌ای. زیر خنده زده‌ای، مدادم را از دستم کشیده‌ای و فرار کرده‌ای. خاسته‌ام مدادم را پس بگیرم، فریاد کشیده‌ای و گریه کرده‌ای که هزار پایان زیـبا می‌دانی که نمی‌توان نوشت و اما پایان آسانی که تلخ است. برگه‌های داستان را برداشته‌ای، بر آغاز پا نگرفته، پایانی نوشته‌ای. روی برگه‌ها شراب ریخته‌ای، در آتش انداخته‌ای، گفته‌ای که معمولن دل‌ها در این جور داستان‌ها می‌شکنند و حالا تو می‌شکنی، هوا طوفانی شده و  تو در کولاک برف بیرون رفته‌ای.

گاهی فکر می‌کنم داستانی نوشته‌ام درباره‌ی کسی که پایان تلخی بر قصه‌ای نوشته، از سرما کلبه‌اش را سوزانده، در آتش دوام نیاورده و خودش در کولاک بیرون رفته...