گاهی

حرف‌هایی که همیشه ترسیده‌ام بزنی،

حالا دیگر زده‌‌ای.

کارهایی که همیشه ترسیده‌ام با من بکنی،

حالا دیگر کرده‌ای.

و آن‌چه فکر می‌کردم بیفتد از چشم‌م می‌افتی،

حالا دیگر افتاده.

پلی نمانده که خراب نکرده باشیم،

و حرفی نمانده که نگفته باشیم.

ما برای همیشه برای هم بازنده‌ایم.

و با فکری عذاب‌آور درکنار هم خود را شکنجه می‌کنیم.

معلوم نیست با چه دل‌گرمی به چشم‌های هم نگاه می‌کنیم،

و گاهی دست هم را می‌گیریم،

در حالی که نفرت هنوز باقی‌ست؟