کهنه

بس کن

من تو را نمی‌خواهم

چرا هر روز می‌آیی و می‌گویی که نمی‌توانم تو را به‌دست بیاورم؟

 

آن چرخش پاشنه‌ی بلند کفش قرمز

برای تخریب بیش‌تر کف پارکت چوبی

نمایشی بی تماشاچی

جلوی در اتاق من، هرروز

و حالا که اس.ال.کا دویست خریده‌ام

راه افتاده‌ای و همه‌جا گفته‌ای که به‌خاطرت دوبار خودکشی کرده‌ام

این درست است

ولی (آه... الهه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) این داستان‌ها برای پانزده سال پیش است

وقتی که تو نوزده ساله بودی

و شباهتی به امروزت نداشتی:

با بیست‌کیلو اضافه‌وزن و سه ازدواج ناموفق

و البته بینی جراحی شده.

دست از سرم بردار

بس کن

چرا هر روز می‌آیی و می‌گویی که نمی‌توانم تو را به‌دست بیاورم؟