-وقتی خیلی کوچیک بودم، تو یه خونهی ویلایی بزرگ زندهگی میکردیم. من و مادرم تا شب که پدرم بیاد تنها بودیم. بازیای بود که مادرم با من میکرد و نزدیک غروب که میشد شروع میشد. صداهای عجیب در میآورد و با دستها و انگشتهای باز به طرفم میاومد. گاهی یه ملافهی سفید روی سرش مینداخت. اما درست وقتی که من از ترس میخواستم زیر گریه بزنم، میاومد بغلم میکرد و میگفت که چیزی نیست عزیزم، مامان اینجاست. من اونو بغل میکردم و آروم میشدم، و وقتی چند لحظه میگذشت، اون دوباره منو از خودش جدا میکرد و صداهای عجیب در میآورد. نمیدونم چرا با من همچین بازیای میکرد. حالا میگن که اون ناراحتی روحی داشته و منو جای پدرم میگرفته ... معلوم نیست. |