داستان‌گوو دو
  
 
 
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
 
یکشنبه 18 مرداد ماه سال 1383
خانواده‌ی قنطورس
-هیس! صدات در نیاد. این مامان‌مه. انسان-حیوانه. هفت نسل قبل‌ش دایناسور بوده‌ن.
-خواهش می‌کنم بگذارین برم. من که مصاجبه‌م رو کردم.
-دیوونه شدی؟ مادرم خبرنگارخواره. نصف بی‌بی‌سی رو خورده. اگه بفهمه که تو از ایسنا…
-…
-این خواهرمه. روشن‌فکرخواره. می‌بینی چه پاهای گنده‌ای داره؟ توی کیس خودشون، روانی به حساب می‌آد. سر قحطیه پارسال می‌خواست من رو بخوره.
-خواهش می‌کنم بگذارید…
-خفه. این آخری که داره می‌آد بالا پدرمه. صدای پاش رو می‌شنوی؟ … این‌قدر به من نچسب. با تو کاری نداره. وبلاگرخواره … چی‌شد؟ چرا رنگ‌ت یه‌هو پرید؟ … ببینم‌ت… نکنه تو هم وب‌لاگ داری؟ … نترس، چیزی نیست. ردت می‌کنم بری ولی یه مشکلی هست. من خودم هم … چه‌طور بگم … یعنی … من زامبی‌ام.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 254066



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها