| |
| سه شنبه 22 دی ماه سال 1383 |
| میگن دکتر خوبیه |
| دکتر، سرنگ بیحسی را نیممتر فرو کرد توی سقم. جالب اینکه از جلوی دهانم بیرون نزد. بعد صدای چرخکردن دندانم آمد و کمکم چراغ زردرنگ و چهرهی دستیار زیبایش، بالای سرم تار شدند. وقتی دوباره توانستم اطرافم را ببینم که یک تکهکاغذ با نخ دور شست پام بسته شده بود. |
|