|
فاتح دوران و نه همسایهی مهربان.
حضور یک عمر
قکر خطایی در ذهن
و فرشتههای سنگی دیوار قلعه
با قلبی ظالم؛
ایستاده، به کندی
جسور، گناهکار و مهاجم
مسبب زندهگی تحت تاثیر تو.
فاتح دوران
با مشعلی به دست
و فکر ادامهی پیروزی
قلعهی تاراجشده
دیوارهای به آب افتاده
بکارت به چاه رفته
و حکمران فراموششده
نشسته بر تختی بیپایه
زخمی، پرکینه و بیلشکر
تشنهی انتقامی وحشتناک و سنگین
از
فاتح دوران،
فاتح دوران،
مادرسگ این فاتح دوران.
با زیانی بیرونزده و دراز،
که روی آسفالت میکِشد.
میکُشد و نمیمیرد،
فتح میکند و باقی میگذارد؛
برای عذابی ابدی و تمامنشدنی،
برای حکمرانان تحقیرشده،
برای تاجهایی که تاج نیستند،
برای شرافتهایی که شرافت نیستند،
و سپاهیانی که زنده نیستند.
عذابی ابدی،
برای چشمهایی که باید ببینند،
گوشهایی که باید بشنوند،
زبانهایی که باید حرف بزنند،
ولی نمیتوانند. |