داستان‌گوو دو
  
 
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385
شناسایی در خیابان

شناسایی تو سخت بود. ما سردرگم شدیم.

از سوراخ دوربین نگاه می‌کردیم و سردرنمی‌آوردیم.

کدامشان تو بودی؟

گفته‌بودی کسی که به پنجره نگاه می‌کند.

ما پایین را دیدیم. همه از خیابان به پنجره‌ی ما خیره بودند.

کدامشان تو بودی؟

باید علامت بهتری می‌دادی. دامنی قرمز، شالی سرخ. دسته گلی که در دست چپ است.

تو را پیدا نمی‌کردیم.

نمی‌خواستیم خودمان را به دردسر قتل عام بیاندازیم. پولی که داده بودی کفاف بیش از یک‌نفر را نمی‌کرد.

 

ما تو را نشناختیم و کار را برای روز بعد انداختیم.

اما او فردا پیش‌ت بازگشت.

شتاب‌زده به ما تلفن کردی و گفتی دست نگه داریم. گفتی یک روز دیگر شاید هم دو روز.

گقتی او که دامن قرمز دارد، شالی سرخ و دسته‌گلی در دست چپ و به پنجره نگاه می‌کند.

گفتی معطلش نکنیم.

اما تو دوباره از ما نخواستی.

ما روزها منتظر شدیم ولی از تو خبری نشد.

آن‌وقت یک‌روز تلفن زدی و گریه کردی که نمی‌توانی؛ ما را مقصر دانستی که روز اول کار را تمام نکرده بودیم.

پشت هم به ما فحش می‌دادی. گریه‌های هیستریک و صدایی که از خشم می‌لرزید.

دوباره عاشق‌ش شده بودی. می‌خواستی بمانی. اما تقصیر ما چه بود؟

آن روز تو را پیدا نکردیم.

پس مدام نگو که زنده‌گی تو تقصیر ماست. به ما چه که تو زنده‌ای؟

ما با زنده‌گی دیگران رابطه‌ی خوبی نداریم.

کار ما این است.

روزها این‌قدر تلفن نکن.

داری کم‌کم همه‌مان را دچار عذاب وجدان‌ می‌کنی. نمی‌توانیم کارمان را درست انجام دهیم.

خواهش می‌کنیم بس کن.

دیگر بس کن.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 253373



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها