داستان‌گوو دو
  
 
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386
ماجراهای من و مایکی، قسمت سوم
هم‌چین که صبح شد و اون‌یکی‌مون از خونه رفت بیرون. شروع کرد به پارس کردن. "واق واق، هاپ هاپ." هرچی دعواش کردم فایده نداشت. تو روم پارس می‌کرد. بلند شدم صورتم و شستم، لباس پوشیدم، بردم‌ش بیرون. سگ تو خیابون نبود. آدم هم کم بود. ندرتن دیده می‌شد. یک ساعت و نیم محله رو گشتیم. سگه رو هر درختی شاشید و قلمروش رو گسترش داد. من هم که صبح آب‌میوه خورده بودم خواستم تو این امر کمک‌ش کنم، اما اون چندان خوش‌ش نیومد و غرغر کرد. بعد از گسترش قلمرو و شاخ و شونه کشیدن واسه گربه‌ها برگشتیم خونه. توله‌سگ حالا که من خوابم نمی‌آد گرفته زیر پام خوابیده.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 251482



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها