| |
| یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386 |
| ماجراهای من و مایکی، قسمت سوم |
| همچین که صبح شد و اونیکیمون از خونه رفت بیرون. شروع کرد به پارس کردن. "واق واق، هاپ هاپ." هرچی دعواش کردم فایده نداشت. تو روم پارس میکرد. بلند شدم صورتم و شستم، لباس پوشیدم، بردمش بیرون. سگ تو خیابون نبود. آدم هم کم بود. ندرتن دیده میشد. یک ساعت و نیم محله رو گشتیم. سگه رو هر درختی شاشید و قلمروش رو گسترش داد. من هم که صبح آبمیوه خورده بودم خواستم تو این امر کمکش کنم، اما اون چندان خوشش نیومد و غرغر کرد. بعد از گسترش قلمرو و شاخ و شونه کشیدن واسه گربهها برگشتیم خونه. تولهسگ حالا که من خوابم نمیآد گرفته زیر پام خوابیده. |
|