داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
عشق بچه‌گی

شنیدیم آرزوهای بچه‌گی ما

حالا پیش تو نشسته

حالا دیگه کف دست‌هاش سرخ نیست

حالا دیگه از درختا بالا نمی‌ره

توی خیابون دنبال بادکنک نمی‌دوه

و پفک نمکی هم دیگه دوست نداره

حالا دیگه تو رو دوست داره

با این‌که اون قدیما ما رو دوست داشت

با یه دامن قرمز و جورابای سبزآبی خاکی

یه پتو می‌نداخت زمین و می‌شست تو کوچه زیر آفتاب

و ما رو با اخمش نگا می‌کرد

(بگو تو رو هیچ‌وقت این طوری نگا کرده؟ آخه نگاه کرده؟)

شیش سال ما هفت‌سنگ بازی کردیم و اون مارو نگاه کرد

شیش سال ما عاشق اون بودیم و اون عاشق ما

و اگه اسباب کشی نمی‌کردن، اوضاع دووم می‌آورد

ولی حالا

(حالا)

یه ساله پیش تو نشسته،

حالا دیگه تو رو دوست داره.

ای بابا...

آدم نباید به عشق بچه‌گی وابسته بشه، (هیچ اطمینانی به‌ش نیست).

و اگه می‌خواد واقعن از دستش نده،

باید دنبال‌ش کشیده شه و بره.

کشیده شه و بره.

بره.

بره.

بره.

بیا بریم. بریم. بریم.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236782



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها