داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
جمعه 17 خرداد ماه سال 1387
کهنه

بس کن

من تو را نمی‌خواهم

چرا هر روز می‌آیی و می‌گویی که نمی‌توانم تو را به‌دست بیاورم؟

 

آن چرخش پاشنه‌ی بلند کفش قرمز

برای تخریب بیش‌تر کف پارکت چوبی

نمایشی بی تماشاچی

جلوی در اتاق من، هرروز

و حالا که اس.ال.کا دویست خریده‌ام

راه افتاده‌ای و همه‌جا گفته‌ای که به‌خاطرت دوبار خودکشی کرده‌ام

این درست است

ولی (آه... الهه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) این داستان‌ها برای پانزده سال پیش است

وقتی که تو نوزده ساله بودی

و شباهتی به امروزت نداشتی:

با بیست‌کیلو اضافه‌وزن و سه ازدواج ناموفق

و البته بینی جراحی شده.

دست از سرم بردار

بس کن

چرا هر روز می‌آیی و می‌گویی که نمی‌توانم تو را به‌دست بیاورم؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236806



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها