داستان‌گوو دو
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

-وقتی خیلی کوچیک بودم، تو یه خونه‌ی ویلایی بزرگ زنده‌گی می‌کردیم. من و مادرم تا شب که پدرم بیاد تنها بودیم. بازی‌ای بود که مادرم با من می‌کرد و نزدیک غروب که می‌شد شروع می‌شد. صداهای عجیب در می‌آورد و با دست‌ها و انگشت‌های باز به طرفم می‌اومد. گاهی یه ملافه‌ی سفید روی سرش می‌نداخت. اما درست وقتی که من از ترس می‌خواستم زیر گریه بزنم، می‌اومد بغلم می‌کرد و می‌گفت که چیزی نیست عزیزم، مامان این‌جاست. من اونو بغل می‌کردم و آروم می‌شدم، و وقتی چند لحظه می‌گذشت، اون دوباره منو از خودش جدا می‌کرد و صداهای عجیب در می‌آورد. نمی‌دونم چرا با من هم‌چین بازی‌ای می‌کرد. حالا می‌گن که اون ناراحتی روحی داشته و منو جای پدرم می‌گرفته ... معلوم نیست.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 236797



Mi E-mail: Info[@]Dastangoo[.]com

عناوین آخرین یادداشت ها