X
تبلیغات
رایتل

حسن نامدار

جمعه 30 مهر‌ماه سال 1389

نمی‌دانم چرا این‌قدر به تو فکر می‌کنم. خاطرات زیادی با تو ندارم. من در دنیای تو وجود نداشته‌ام. در اتاق را می‌بستید. چه‌قدر دلم می‌خواسته بدانم آن‌جا چه می‌گذرد. وقتی در باز می‌شده که من میوه و چایی می‌آوردم. وارد می‌شدم. پشت میز نشسته بودید. چه می‌گفتید؟ می‌خواستم بدانم. نمی‌خواستم از اتاق بیرون بروم. شما دنیایی بودید که من هیجان کشف آن را داشتم. مثل بوی سیگار،  دستگاه ضبط مکالمه‌ی تلفنی، فیلم جن‌گیر. می‌فهمیدی نمی‌خواهم بروم. ازم می‌خواستی بمانم. نقاشی‌هایم را نشانت می‌دادم. خاطره‌ای می‌گفتی از وقتی همسن من بودی. از دیکته‌ای که همه‌اش را تا آخر درست نوشتی و معلم کلمه‌ی آخر را خوانده "اصت" و تو گیج شده‌ای که با سین می‌نویسند یا صاد؟ برادرم به تو رسانده که با سین می‌نویسند ولی تو باز نوشته‌ای اصت، و نوزده گرفته‌ای.

 

 

فردا

هیچ آلبومی، عکسی از تو ندارد

آدم‌ها این‌گونه فراموش می‌شوند

روزی که تصمیم می‌گیرند

در شهری کوچک

دور از جایی که دنیـا آمده‌اند

به پایان برسند

 

فردا چه چیزی بهتر خواهد شد؟

هیچ چیز

از تو شماره‌تلفن‌هایی بی‌نام می‌ماند

که دوستان‌ت آن را می‌گیرند

و بدرود آخر را مخابره می‌کنند؛

مادرها می‌مانند

و عکس نداشته‌ی تو در آلبوم

 

تنهایی

چاقویی‌ست برای قلب ما، که هرروز

تیزتر می‌شود

روزی آن‌را برمی‌داریم

در قلب خود فرو می‌کنیم

خود را به پایان می‌بریم

 

 

یادداشت و شعر به یاد حسن نامدار نوشته شده که در زمستان سال 1368 در شهر کوچکی در سوئد، به زنده‌گی‌ش خاتمه داده اصت.